تبليغاتX
بنام دل

" loop="-1">
عشق در زندگی زمینی بزرگترین دروغیه که به انسان نسبت دادند.

( نیمی از رمضان رفت )

‌اي‍ن‌ روز‌ه‍‍ا ص‍د‌ا‌ی روح‌ ب‍خ‍ش‌ ‌اذ‌ان‌ ش‍ور دي‍گ‍ر‌ی ر‌ا در دل‌ م‍ش‍ت‍‍اق‍‍ان‌ ن‍وي‍د م‍‍ی‌د‌ه‍د و م‍ردم‌ س‍ر‌اپ‍‍ا ش‍ور و ‌ان‍ت‍ظ‍ار چ‍ش‍م‌ ب‍ه‌ ر‌اه‌ ش‍وك‍ت‌ م‍‍اه‌ خ‍د‌ا دوخ‍ت‍ه‌ ‌ان‍د. 

ب‍و‌ی خ‍د‌ا م‍‍ی‌‌آي‍د و م‍ن‌ ‌اطم‍ي‍ن‍‍ان‌ د‌ارم‌ ك‍ه‌ ‌او در ‌اي‍ن‌ ن‍زدي‍ك‍‍ی ‌اس‍ت‌ ن‍زدي‍ک‌ ت‍ر ‌از ‌ه‍م‍ي‍ش‍ه‌ و ‌اي‍ن‌ ‌اطم‍ي‍ن‍‍ان‌ ب‍ه‌ ق‍ل‍ب‍م‌ ‌آر‌ام‍ش‌ م‍‍ی‌ب‍خ‍ش‍د. 

ح‍س‍‍ی ‌ع‍ج‍ي‍ب‌ ‌ام‍‍ا دي‍ر ‌آش‍ن‍‍ا دل‍م‌ ر‌ا در ق‍‍ه‍ق‍ر‌ا‌ی خ‍ود ف‍رو ب‍رده‌ ‌اس‍ت‌ ، ‌اي‍ن‍ج‍‍ا ب‍و‌ی ‌ع‍ش‍ق‌ م‍‍ی‌‌آي‍د، ب‍و‌ی ض‍ي‍‍اف‍ت‌ و س‍ف‍ره‌ ‌ه‍‍ا‌ی ‌ه‍م‍ي‍ش‍ه‌ ب‍‍از س‍ح‍ر‌ی و ‌اف‍ط‍ار‌ی . 

‌غ‍ب‍‍ار روب‍‍ی م‍س‍‍اج‍د و ت‍م‍ري‍ن‌ روزه‌ د‌ار‌ی ق‍ب‍ل‌ ‌از ش‍رو‌ع‌ م‍‍اه‌ م‍ب‍‍ارك‌ ‌از ج‍م‍ل‍ه‌ ك‍‍ار‌ه‍‍اي‍‍ی ‌اس‍ت‌ ك‍ه‌ م‍ردم‌ ب‍ر‌ا‌ی ‌اس‍ت‍ق‍ب‍‍ال‌ ‌از ‌اي‍ن‌ م‍‍اه‌ ‌ان‍ج‍‍ام‌ م‍‍ی‌د‌ه‍ن‍د.
 
ن‍م‍‍ی‌د‌ان‍م‌ ‌اي‍ن‌ چ‍ه‌ ح‍س‍‍ی ‌اس‍ت‌ ك‍ه‌ ت‍ح‍م‍ل‌ گ‍رس‍ن‍گ‍‍ی و ت‍ش‍ن‍گ‍‍ی ر‌ا ‌آس‍‍ان‌ و ل‍ذت‌ ب‍خ‍ش‌ م‍‍ی ك‍ن‍د ف‍ق‍ط ‌اي‍ن‌ ر‌ا م‍‍ی د‌ان‍م‌ ك‍ه‌ دل‍م‌ در ‌ال‍ت‍‍ه‍‍اب‌ ‌آم‍دن‍ش‌ م‍‍ی ل‍رزد و ل‍ح‍ظه‌ دي‍د‌ار ب‍ر‌اي‍م‌ ل‍ذت‌ ب‍خ‍ش‌ ، روح‌ ‌اف‍ز‌ا و ‌ال‍ب‍ت‍ه‌ دش‍و‌ار ‌اس‍ت‌ . 

در ح‍‍ال‌ و ‌ه‍و‌ا‌ی م‍‍اه‌ خ‍د‌ا در‌ه‍‍ا‌ی ‌آس‍م‍‍ان‌ ‌از ‌ه‍م‍ي‍ش‍ه‌ گ‍ش‍‍اده‌ ت‍رن‍د و ص‍د‌اي‍م‍‍ان‌ رس‍‍ات‍ر ‌از گ‍ذش‍ت‍ه‌ طن‍ي‍ن‌ ‌ان‍د‌از خ‍و‌ا‌ه‍د ب‍ود. 

س‍ف‍ر ب‍ه‌ ‌ا‌ع‍م‍‍اق‌ ص‍د‌اق‍ت‌ ، ر‌اس‍ت‍‍ی ، درس‍ت‍‍ی ، ي‍ک‌ رن‍گ‍‍ی و ن‍ي‍ك‍‍ی ، ‌اي‍ن‍ج‍‍ا ‌ه‍م‍ه‌ در ‌اوج‌ ص‍د‌اق‍ت‌ ‌ه‍س‍ت‍ن‍د. 

ف‍ر‌ارس‍ي‍دن‌ م‍‍اه‌ م‍ب‍‍ارک رم‍ض‍‍ان‌ ن‍وي‍د ص‍ل‍ح‌ و دوس‍ت‍‍ی ر‌ا در ب‍ر د‌ارد و ش‍رو‌ع‍‍ی دوب‍‍اره‌ ب‍ر‌ا‌ی ب‍رق‍ر‌ار‌ی ‌ارت‍ب‍‍اط‍ی ص‍م‍ي‍م‍‍ی ب‍‍ا پ‍روردگ‍‍ار ج‍‍ه‍‍ان‍ي‍‍ان‌ ‌اس‍ت‌ .
 
ص‍د‌ا‌ی ‌اذ‌ان‌ ، دي‍گ‌ ‌ه‍‍ا‌ی ن‍ذر‌ی ، س‍ف‍ره‌ ‌ه‍‍ا‌ی ‌اف‍ط‍ار‌ی ، روزه‌ ‌ه‍‍ا‌ی ك‍ل‍ه‌ گ‍ن‍ج‍ش‍ك‍‍ی ب‍چ‍ه‌ ‌ه‍‍ا، رس‍ي‍دگ‍‍ی ب‍ه‌ ‌اي‍ت‍‍ام‌ و ن‍ي‍‍ازم‍ن‍د‌ان‌ و ب‍ي‍د‌ار ك‍ردن‌ دوس‍ت‍‍ان‌ و ‌ه‍م‍س‍‍اي‍گ‍‍ان‌ ب‍ر‌ا‌ی خ‍وردن‌ س‍ح‍ر‌ی ن‍م‍ون‍ه‌ ‌ا‌ی ‌از ‌ال‍ط‍اف‌ م‍‍اه‌ م‍ب‍‍ارک رم‍ض‍‍ان‌ ‌اس‍ت‌ . 

صبح به صبح که برای نماز میری مسجد ، خیل مردمی که عاشقانه دارن به سمت خدای خودشون پر میکشند دلت رو هوایی میکنه

‌اي‍ن‌ م‍‍اه‌ ب‍ر‌ا‌ی م‍س‍ت‍م‍ن‍د‌ان‌ ن‍ي‍ز ب‍رك‍ت‍‍ی خ‍‍اص‌ ب‍ه‌ ‌ه‍م‍ر‌اه‌ د‌ارد، روزه‌ د‌ار‌ان‌ ب‍‍ا ت‍ح‍م‍ل‌ گ‍رس‍ن‍گ‍‍ی و ت‍ش‍ن‍گ‍‍ی دل‍‍ه‍‍ا‌ی خ‍ود ر‌ا ب‍‍ا درد ف‍ق‍ر ‌ه‍م‍ر‌اه‌ م‍‍ی‌ك‍ن‍ن‍د و ‌ه‍ر ‌آن‍چ‍ه‌ در س‍ف‍ره‌ ‌ه‍‍ا‌ی خ‍ود د‌ارن‍د ب‍‍ا دي‍گ‍ر‌ان‌ ق‍س‍م‍ت‌ م‍‍ی‌ك‍ن‍ن‍د. 


ب‍ه‌ ج‍ر‌ات‌ م‍‍ی ت‍و‌ان‌ گ‍ف‍ت‌ ، ل‍ح‍ظ‍ات‌ م‍‍اه‌ م‍ب‍‍ارک‌ رم‍ض‍‍ان‌ م‍دي‍ن‍ه‌ ف‍‍اض‍ل‍ه‌ ‌ا‌ی ر‌ا در ذ‌ه‍ن‌ ‌ه‍ر ب‍ي‍ن‍ن‍ده‌ ‌ا‌ی ت‍د‌ا‌ع‍‍ی م‍‍ی ك‍ن‍د.
 
ب‍ه‌ ‌ان‍ت‍ظ‍ار روي‍ت‌ م‍‍اه‌ چ‍ش‍م‍‍ان‍م‌ ر‌ا ب‍ه‌ ‌آس‍م‍‍ان‌ خ‍ي‍ره‌ م‍‍ی‌ك‍ن‍م‌ و دل‍م‌ ر‌ا ب‍ه‌ س‍و‌ی ي‍گ‍‍ان‍ه‌ م‍‍ع‍ب‍ود پ‍رو‌از م‍‍ی‌د‌ه‍م‌ .
 
رخ‌ م‍‍اه‌ ك‍ه‌ در چ‍ش‍م‍‍ان‍م‌ ن‍ق‍ش‌ ب‍ن‍دد ‌از ي‍گ‍‍ان‍ه‌ ‌ه‍س‍ت‍‍ی ب‍خ‍ش‌ س‍پ‍‍اس‌ خ‍و‌ا‌ه‍م‌ گ‍ف‍ت‌ و خ‍ود ر‌ا در دري‍‍ا‌ی ب‍‍ی ك‍ر‌ان‌ رح‍م‍ت‍ش‌ ر‌ه‍‍ا خ‍و‌ا‌ه‍م‌ س‍‍اخ‍ت‌ . 

‌او ك‍ه‌ س‍رم‍ن‍ش‍‍اء ‌ه‍ر خ‍ي‍ر و ب‍رك‍ت‌ و ‌از رگ‌ گ‍ردن‌ ب‍ه‌ م‍‍ا ن‍زدي‍ک‌ ت‍ر ‌اس‍ت‌ ول‍‍ی ‌اف‍س‍وس‌ ك‍ه‌ ‌از ‌آن‌ ‌غ‍‍اف‍ل‍ي‍م‌ . 

م‍ن‌ گ‍ن‍‍ه‍ك‍‍ار، ‌ه‍م‍ي‍ش‍ه‌ ‌غ‍ف‍ل‍ت‍م‌ ر‌ا ب‍‍ا ت‍وب‍ه‌ و ن‍دب‍ه‌ ج‍ب‍ر‌ان‌ ك‍رده‌ ‌ام‌ و ‌او ‌ه‍م‍و‌اره‌ ‌اي‍ن‌ ب‍ن‍ده‌ خ‍‍اط‍ی و س‍رك‍ش‌ ر‌ا پ‍ذي‍رف‍ت‍ه‌ ‌اس‍ت‌ . 

ب‍‍ا خ‍ود زم‍زم‍ه‌ م‍‍ی‌ك‍ن‍م‌ «ب‍‍از ‌آ‌ی ‌ه‍ر ‌آن‍ك‍ه‌ ‌ه‍س‍ت‍‍ی ب‍‍از‌آ‌ی - گ‍ر ك‍‍اف‍ر و گ‍ب‍ر و خ‍ود پ‍رس‍ت‍‍ی ب‍‍از‌آ‌ی - ‌اي‍ن‌ درگ‍ه‌ م‍‍ا درگ‍ه‌ ن‍وم‍ي‍د‌ی ن‍ي‍س‍ت‌ - ص‍دب‍‍ار ‌اگ‍ر ت‍وب‍ه‌ ش‍ك‍س‍ت‍‍ی ب‍‍از‌آ‌ی ». 

زم‍زم‍ه‌ ‌اي‍ن‌ ش‍‍ع‍ر دل‍م‌ ر‌ا ‌آر‌ام‌ م‍‍ی‌ك‍ن‍د و ت‍‍اب‌ م‍‍ی ‌آورم‌ ‌ان‍ت‍ظ‍ار رس‍ي‍دن‌ ب‍ه‌ ل‍ذت‌ ل‍ق‍‍ا‌ی ح‍ض‍رت‌ دوس‍ت‌ ر‌ا، ت‍ح‍م‍ل‌ ‌اي‍ن‌ ‌ان‍ت‍ظ‍ار وق‍ت‍‍ی ش‍ي‍ري‍ن‌ ت‍ر م‍‍ی‌ن‍م‍‍اي‍د ك‍ه‌ ب‍ه‌ خ‍ود م‍‍ی ق‍ب‍ولان‍م‌ ل‍ح‍ظه‌ دي‍د‌ار ن‍زدي‍ک ‌اس‍ت‌

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6:49  توسط م ح م د | 
 

یه شب که من حسابی خسته بودم

همینجوری چشامو بسته بودم

سیاهی چشام یه لحظه سر خورد

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبرا شده

محکمه الهی بر پا شده

خدا نشسته، مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش واستادن

چرتکه گذاشته و حساب میکنه

به بنده هاش عتاب خطاب میکنه

میگه چرا اینهمه لج میکنید

راهتونو بیخودی کج میکنید

آیه فرستادم که آدم بشید

با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دلهای غم گرفته رو شاد کنید

با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید

نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید

من بهتون چقدر ماشاالله گفتم

نیافریده باریک الله گفتم

من که هواتونو همیشه داشتم

حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختین

نشستین و خدای جعلی ساختین

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از من و آیه های ما جدا شد

یه جو زمین و این همه شلوغی

این همه دین و مذهب دروغی

حقیقتا شماها خیلی پستین

خر نباشین گاو رو نمیپرستین

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی هم از اجانب

گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست؟

پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست؟

چرا زنها اینجوری بد لباسن؟

مردای غیرتی کجا پلاسن؟

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش میچرخه نمودونم چشه

آها میخواد یواشکی جیم بشه

دید یکمی سرش شلوغه خدا

یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه به بشکه نفت

یهو سرش رو پایین انداخت و رفت

قراولا چنتا بهش ایست دادن

یارو وانستاد تا بهش ایست دادن

فوری درآورد واسشون چک کشید

گفت ببرید وصول کنید خوش بشید

دلم برای حوریا لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم حوریه دلگیر میشه

توروخدا بزار برم دیر میشه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خیلی کلون نشد نرم

گوشای یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون برد و یه جایی بستش

رشوه حاجی رو ضمیمه کردن

توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیه داشت بلند بلند غر میزد

داشت روی اعصابا تلنگر میزد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن

بگیر بشین اینهمه کل کل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده

تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامه تو پر از کارای زشته

کی به تو گفته جات توی بهشته؟

بهشت جای آدمای باحاله

ولت کنم بری بهشت؟ محاله!

یادته که چقدر ریا میکردی؟

بنده های مارو سیاه میکردی؟

تا یه نفر دورو ورت میدیدی

چقدر والضالین و میکشیدی

این همه که روضه و نوحه خوندی

یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟

خیال میکردی ما حواسمون نیست؟

نظم و نظام هستی کشکی کشکیست؟

هر کاری کردی بچه ها نوشتن

میخوای برو خودت ببین تو زونکن

خلاصه، وقتی یارو فهمید اینه

بازم درست نمیتونست بشینه

کاسه صبرش یدفعه سر میرفت

تا فرصتی گیر میاورد در میرفت

قیامته اینجا عجب جاییه

جون شما خیلی تماشاییه

از یه طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همرو پیش آوردن

گفتم اینارو که قطار کردن

بیچاره ها مگه چیکار کردن؟

ماموره گفت میگم بهت من الان

مفسد فی الارض که میگن همینهان

گفت اینا بهشت فروشی کردن

بی پدرا خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها

کفر خدا رو درآوردن اینها

بد جوری ژاندارکو اینا چزوندن

زنده توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن

خون گالیله رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلاتو صاف کن

بهت میگه بشین و اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

شما بگو، اینا چه کاره بودن؟

خیام اومد، یه بطری هم تو دستش

رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم

گفت این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی؟

این که نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو

نه عربده کشیده و نه چاقو

نه مال این، نه مال اونو بره

فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه هواشو داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدم ایست خبردار دادن

نشسته ها بلند شدن واستادن

حضرت اسرافیل از اونور اومد

رفت روی چارپایه و چند تا صور زد

دیدم دارن تخت روون میارن

فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا

تو محشر این کارا چیه خدایا

فکر میکنید داخل اون تخت کی بود؟

الان میگم، یه لحظه، اسمش چی بود؟

اونی که تو دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که این لامپارو اختراع کرد

همون که کاراش عالی بود، اون دیگه

بگید بابا، توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا

یه راست برو بهشت پیش انبیا

وقتو تلف نکن توماس زود برو

به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وقت میوفتی

میگم هوایی ببرندو مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

گفت که مفهوم عدالت اینه؟

توماس ادیسون که مسلمون نبود

این بابا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر

نه شمر میدونست چیه نه خنجر

یه رکعت هم نماز شب نخونده

با سیم میماش شب رو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید

خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جا به جا کرد

یه کم به این حاجی نیگا نیگا کرد

با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب کله خرایی هستید

بابا عجب جونورایی هستید

شمر اگه بود، آدولف هیتلر هم بود

خنجر اگه بود، روولور هم بود

حیفه که آدم خودشو پیر کنه

و سوزنش فقط یه جا گیر کنه

میگید توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولا از کجا میگید این حرفو

دربیارید کله زیر برفو

اون منو بهتر از شما شناخته

دلیلشم این چیزایی که ساخته

درسته که گفتم عبادت کنید

نگفته ام به خلق خدمت کنید؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده

دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ که بیشتر نداشتم

اونم تو آسمونا کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمیدونید چقدر به من کمک کرد

تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده

یا اگرم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت

دروغ چرا، یه کم براش دلم سوخت

طفلی تو باورش چه قصرها ساخته

اما به اینجا که رسیده باخته

یکی میاد یه حاله ای باهاشه

چقدر بهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد کنار گوشم

گفت تو که کلت پر قرمه سبزیست

وقتی نمیفهمی، بپرسی بد نیست

این که نشسته یک مقام والاست

مترجمه، رفیق حق تعالاست

خود خدا نیست، نمایندشه

مورد اعتمادشه، بندشه

خدای " لم یلد " که دیدنی نیست

صداش با این گوشا شنیدنی نیست

شما زمینیها همش همینید

اونور میزی رو خدا میدونید

همینجوری میخواست بلند شه نم نم

گفت که پاشو، باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم

داد کشیدم یکدفعه بیدار شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:29  توسط م ح م د | 
م ح م د

والا پيامدار! محمد (ص)

گفتي که  يک ديار
هرگز به ظلم و جور نمي ماند
بر پا و استوار .
آنگاه،
تمثيل وار کشيدي
عباي وحدت،
بر سر پاکان روزگار .
در تنگ پر تبرک آن نازنين عبا
ديرينه، اي محمد (ص)
جا هست بيش و کم
آزاده را که تيغ کشيده ست بر ستم!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 2:31  توسط م ح م د | 
شب چهارشنبه " ۱۳ رجب " تولد مولود کعبه حضرت علی ( ع ) مسجد جمکران جای همتون خالی بود

عشق همين جاست تو كجايي ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:36  توسط م ح م د | 
تاجري نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
تاجر از ماهیگیر پرسيد
: چقدر طول كشيد كه اين چند تا ماهي رو بگيرى؟
ماهیگیر: مدت خيلى كمى!
تاجر: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
ماهیگیر: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!
تاجر: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟

ماهیگیر: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! بعد ميرم تو دهكده ،يك ليوان شراب ميخورم و با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن! خلاصه مشغولم به اين نوع زندگى!
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى!
و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!

 ماهیگیر: خب! بعدش چى؟
تاجر: بجاى اينكه ماهى‌ها را به واسطه بفروشى اونا را مستقيما به مشتريها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى...بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو‌سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك ...اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
ماهیگیر: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
تاجر: پانزده تا بيست سال!
ماهیگیر: اما بعدش چى آقا؟
تاجر: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
ماهیگیر: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
تاجر: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات  بازى كنى!  برى دهكده و يك ليوان شراب بنوشى! و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:21  توسط م ح م د | 
قدرت كلمات
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .

دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند



نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!



دوروز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بودو
تنها دو روز خط نخورده بود پریشان وآشفته عصبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری را از خدا بگیرد.
داد زد وبد وبیراه گفت .خدا سکوت کرد.جیغ کشیدو جارو جنجال به راه انداخت.خدا سکوت کرد.
آسمان وزمین را به هم ریخت.خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت.خداسکوت کرد.
دلش گرفت وگریست وبه سجده افتاد.خدا سکوتش را شکست وگفت: عزیزم. اما یک روز دیگر هم رفت .تمام روز را به بد وبیراهو جار وجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است.بیا وحداقل این یک روز را زندگی کن .لابه لای هق هقش گفت :اما یک روز ؟ با یک روز چه کاری می توان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است وآن که امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید. وآنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حالا برو زندگی کن .او مات ومبهوت به زندگی کرد که در گوی دستانش می درخشید.اما می ترسید که حرکت کند می ترسید راه برود.
می ترسید زندگی از لای دستانش بریزد.قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این یک روز چه فایده ای دارد؟بگذاراین یک مشت زندگی را مصرف کنم .
آن وقت شروع به دویدن کرد وزندگی را به سرو پایش ریخت زندگی را نوشیدو زندگی را بوییدوچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود.می تواند بال بزند.او در این یک روز آسمان خراشی بنا نکرد .زمینی را مالک نشد .مقامی را به دست نیاورد .اما.... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید .روی چمن خوابید .کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت وابرها را دید وبه آنها که او را نمی شناختند .سلام
کرد برای آنها که او را دوست نمی داشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد وخندید و سبک
شد .لذت برد وسرشار شد.بخشید وعاشق شد. وعبور کردو تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد.
اما فرشته ها تو تقویم خدا نوشتن: امروز او در گذشت .کسی که هزار سال زیسته بود.



این نیز بگذرد

در روزگاران قديم، سرداري بود مهربان و با انصاف. او به دانشمندان و بزرگان، احترام خاصي ميگذاشت و هميشه از حرفهايشان استفاده ميكرد. روزي به عارفي گفت: « يه جمله ايي به من بگو كه در غم و شادي، مرا تسكين دهد. نه از غمها ناراحت شوم و نه از شاديها، مغرور. »
عارف، دو تكه كاغذ برداشت و چيزي نوشت و گفت: « اين را در جيب چپت بگذار و اين يكي را در جيب راستت. هنگام ناراحتي و شكست، چپت را ببين و موقع شادي و پيروزي، راستت را.»
چندي بعد ، سردار ، در يكي از جنگها، شكست خورد. به لشكرش نگاهي انداخت و آهي كشيد. به ياد حرف عارف افتاد. آن برگه را باز كرد و خواند : « اين نيز ، بگذرد. »
آرام شد و سپاه را جمع كرد و سر و ساماني داد و از پشت به دشمن حمله كرد و اينبار ، پيروز شد.
در حاليكه خوشحال بود ، باز به ياد عارف افتاد. برگه دوم را باز كرد و خواند : « اين نيز ، بگذرد. »

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 2:28  توسط م ح م د | 

L O V E

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:17  توسط م ح م د | 

وای اگر دل شکسته ای گاهی

                                            کشد از دل شکستگی آهی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:37  توسط م ح م د | 

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ***ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
  ویرانه دل ماست که به هر نگه تو ***صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

خواستم به مناسبت ایام شهادت بهانه خلقت چیزی بنویسم نمیدونم چرا دلم هوای مکه و حج و بقیع و اون حال و هوای عشق رو کرد

بغض راه نفسم و بسته

یادش بخیر .

۱. قبل از مُحرِم شدن یک روز به نیت امام زمانت وقتی از خواب بیدار شدی نیت کن واز طرف ایشان به زیارت برو فقط یادت باشد که از طرف چه کسی آمده ای آرزوهایت را بزرگ کن آنقدر بزرگ که حتی برآورده شدنش را امری محال می دانی توجه کن که از طرف آخرین منجی آمدی پس بسیار مورد توجه خواهی بود

۲. کنار خانه کعبه به یاد آن آیه از سوره یوسف(ع) بیفت که خداوند فرمود:"بدرستیکه اگر مانبودیم یوسف(ع) به واسطه زلیخا به گناهی عظیم دچار میشد"وبه پروردگارت بگو : خدایا یوسف که برای حسین تو عزاداری نکرد و تو آنقدر بزرگ بودی که بواسطه بنده بودنش او را از گناهی کبیره که نفسش به آن رضا بود رهانیدی حال من که عزادار حسینتم باید خیلی هوامو داشته باشی وگرنه نفس من بسیار سرکش است وافسارش از دستان نا توان من خارج.

۳. سعی صفا ومروه را بجا آور التهاب،قلبت را فرا گرفته اشتباه نکن این التهاب هاجر نیست التهاب قلب نا آرام زینب(س) است که برای دویدن در بین الحرمین آماده می شود سریعتر حرکت کن صفای زینب(س) حسین(ع) است و مروه اش جنازه بی دست عباس(ع) زیبایش

۴. هنگامی به عرفات رسیدی به خاک نگاه کن ببین از چه به وجود آمدی وخداوند خواست وحال چه شدی واگر او نمی خواست تو بنده ای خوار در دیدگان مردم بودی حال بلند شو و با دقت به اطراف نگاه کن باید بتوانی گم شده زهرای اطهر(س) را بیابی واگر او نگاهت کند تو تا آخر عمر بیمه ای

۵. سنگ بزن به کبرت ،غرورت،منییتت آری سنگ بزن به تمامی گناهان کبیره ات چرا که باید پاک به دنبال یاس زیبای زهرا(ع) بگردی

۶. حال دیگر منتظر باش تا به تو بگویند قربانیت قبول "حاج خانم"وآنگاه که لبخند به لبت نشست به یاد لیلا بیفت که چگونه علی اکبر(ع) که شبیه ترین فرد بعد از حسن (ع)به پیامبر(ص) را به قربانگاه فرستاد وهنگامه قربانی کردنش راضی بود به رضای ولی وحجتش(ع) که حق بود بر زمین

۷. در کوچه بنی هاشم خوب دقت کن می شنوی صدای مادرمان است که حسن (ع)کوچک کمکش می کند تا چادر خاکی اش را پاک کند

۸. به در خانه امیر المومنین علی (ع) که رسیدی به مسمار در دست نزن که هنوز داغی جگر زهرا(س) به رویش ملموس است به در زیاد ننگر که از دیدن رخ رنگ پریده شیعه خجل است ،که چه شد که در ودیوار یکی شد هنگامه ای که مادرمان بینش بود

۹. حال وصف الحال مسجدالنبی وقبرستان بقیع را نمی کنم که شیعه در کوچه بنی هاشم جان میدهدودیگر نیازی به توصیف قبر های بی چراغ ونامردی مرد نمایان نیست.خوب نگاه کن حتماً می بینی بر بالای تلّه خاکی مردی نشسته وشانه هایش از شدت گریه می لرزد،درست فهمیدی آن مهدی زهرا(ع) است که بر بالای قبر غریب مادرش تنها می گرید وتو به آن مرتبه رسیدی که ناظر بر گریه یک غریب بر سر مزار غریب دیگر باشی

10. حال به شهرت باز میگردی پاک پاک ، ولی یادت باشد که دستان تو حجرالسود را لمس کرده یعنی با خدا بیعت کردی نکند که بیعت بشکنی که این کار اهل الریا است که خداوند قوم ریا کار وفتنه گر را نابود کند.

صاحب عزای فاطمه مهدی است . سعی کنیم شرمنده امام زمان نباشیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:40  توسط م ح م د | 
سلام

نمیدونم چقدر محسن نامجو رو میشناسید ؟ اصلا آهنگهاش رو گوش کردید یا کلا بار اولیه که اسمش به گوشتون میخوره

نمیدونم

ولی اینو میدونم افراد بسیار زیادی هستند که روز و شبشون رو با نامجو بهم پیوند زدند( در ایرن و خارج )

اگه شماهم مثل من آدمی هستید که از هر موسیقی ممکنه خوشتون بیاد وقتی برای بار اول آهنگی از نامجو گوش میدید فکر میکنید یه آدم مست نشسته یه گوشه یه تار گرفته دستش و یه رکوردرم گذاشته بغلش هر چرت و پرتی که به ذهنش میاد به زبون میاره

اما

وقتی یکم بیشتر و بهتر گوش میدید متوجه میشید که این اشعار شاید بهترین لطیف ترین و دقیق ترین توصیفیه که از زندگی ( از کودکی تا همین الان ) یه نفر میتونه بیان بکنه

با زبانی ساده ولی بر گرفته از علم موسیقی سنتی پاپ راک بلوز و ...

مطمئنا این هنری که فقط محسن نامجو میتونه داشته باشه و بس

اگه تا حالا نمیدونستید بهتون پیشنهاد میکنم حتما حتما حتما امتحانش کنید

این شعر آخرین شاه کار نامجوست باید گوش بدید تا بفهمید چی میگم :

کلي گويي آفت شعر است/حرف مفت آفت ذهن/ذهن الکن ستاره بشمارد/ذهن ياغي ستاره مي چيند/فاق کوتاه آفت لگن است/آفت جنگ نو گلن گدن است/آفت مزرعه سه تن ملخ است/آفت عشق وصل يا بوسه

مرده ي يک شبه چو نمره ي بيست/ثلث اول که هيچش ارزش نيست/مرده ي قرن را چنين بنگر/هم چو تجديد ناب شهريور/خنده سر داده رند و بازي گوش/بگذار اين رفوزگي هم روش/ذهن شاگرد خنگ فاجعه است/خنگ شاگرد در مراجعه است/عشق هميشه در مراجعه است.

بعد صدها هزار سال از خواب/چه مهم است پاک يا نا پاک/چه مهم است سبک اسپيس راک/چه مهم است پول يا بي پول/چه مهم است ماله يا شاغول/آفت ذهن همنشين بد است/خواه بنشسته روي مبل سياه/خواه در غاب تلوزيون بيدار/خواه ايستاده به اسمان چون ماه/حرف صدتاي غاز در دست.

عشق اول فقط يه خاطره است/عشق بعدي هماره فاجعه است/عشق هميشه در مراجعه است.

آفت حافظه باکتري دقيق/مثل آب دهان مرده رقيق/خاطره خود کلانتر جان است/بر سرت بشکند هوار شود/مثل زندان ژان وال ژان است/حافظه نفس را بدراند/صد گيگا بايت را بپراند/نان روز از براي سکس شب است/نان شب هم براي عاشق مست/عشق هميشه در مراجعه است.

بعد از اين صد کتاب شعرم روش/حرف اسکندر و تزارم توش/همه آيند و باز باز روند/زنه بودن که خود منازعه است/عشق هميشه در مراجعه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:48  توسط م ح م د | 

شعری (دنیایی) که از دبیرستان تا الان وتا ابد روی تمام لحظات زندگیم تاثیر مستقیم داشته داره و خواهد داشت:

( گزیده ای از شعر )

                                         موسی و شبان

 

ديد موسي يک شباني را براه                     کو همي‌گفت اي گزيننده اله

تو کجايي تا شوم من چاکرت                      چارقت دوزم کنم شانه سرت

جامه‌ات شويم شپشهاات کشم                 شير پيشت آورم اي محتشم

دستکت بوسم بمالم پايکت                       وقت خواب آيد بروبم جايکت

اي فداي تو همه بزهاي من                        اي بيادت هيهي و هيهاي من

اين نمط بيهوده مي‌گفت آن شبان               گفت موسي با کي است اين اي فلان

گفت با آنکس که ما را آفريد                        اين زمين و چرخ ازو آمد پديد

گفت موسي هاي خیره سر شدي              خود مسلمان ناشده کافر شدي

اين چه ژاژست اين چه کفرست و فشار        پنبه‌اي اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد                       کفر تو ديباي دين را ژنده کرد

چارق و پاتابه لايق مر تو راست                   آفتابي را چنينها کي رواست

گر نبندي زين سخن تو حلق را                    آتشي آيد بسوزد خلق را

شير او نوشد که در نشو و نماست              چارق او پوشد که او محتاج پاست

دست و پا در حق ما استايش است             در حق پاکي حق آلايش است

گفت اي موسي دهانم دوختي                   وز پشيماني تو جانم سوختي

جامه را بدريد و آهي کرد تفت                     سر نهاد اندر بياباني و رفت

 

عتاب کردن حق تعالي موسي را عليه السلام از بهر آن شبان

 

وحي آمد سوي موسي از خدا                    بنده‌ي ما را ز ما کردي جدا

تو براي وصل کردن آمدي                            يا براي فصل کردن آمدي

هر کسي را سيرتي بنهاده‌ام                      هر کسي را اصطلاحي داده‌ام

در حق او مدح و در حق تو ذم                 در حق او شهد و در حق تو سم

ما بري از پاک و ناپاکي همه                        از گرانجاني و چالاکي همه

من نکردم امر تا سودي کنم                        بلک تا بر بندگان جودي کنم

ما زبان را ننگريم و قال را                            ما روان را بنگريم و حال را

چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز                    سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشي از عشق در جان بر فروز                    سر بسر فکر و عبارت را بسوز

موسيا آداب‌دانان ديگرند                             سوخته جان و روانان ديگرند

گر خطا گويد ورا خاطي مگو                        گر بود پر خون شهيد او را مشو

خون شهيدان را ز آب اولي ترست                اين خطا از صد صواب اولي ترست

در درون کعبه رسم قبله نيست                   چه غم ار غواص را پاچيله نيست

ملت عشق از همه دينها جداست               عاشقان را ملت و مذهب خداست

 

وحي آمدن موسي را عليه السلام در عذر آن شبان

 

بعد از آن در سر موسي حق نهفت              رازهايي گفت کان نايد به گفت

بر دل موسي سخنها ريختند                      ديدن و گفتن بهم آميختند

چند بي‌خود گشت و چند آمد بخود              چند پريد از ازل سوي ابد

بعد ازين گر شرح گويم ابلهيست                 زانک شرح اين وراي آگهيست

ور بگويم عقلها را بر کند                             ور نويسم بس قلمها بشکند

چونک موسي اين عتاب از حق شنيد          در بيابان در پي چوپان دويد

عاقبت دريافت او را و بديد                           گفت مژده ده که دستوري رسيد

هيچ آدابي و ترتيبي مجو                           هرچه مي‌خواهد دل تنگت بگو

کفر تو دينست و دينت نور جان                    آمني وز تو جهاني در امان

...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:27  توسط م ح م د | 

 

قطعه گــمشده ای از پرپــــــرواز کم است                   یازده بار شمردیم یـــکی بـاز کم است

این همه آب که جاری است نه اقیانوس است            عرق شرم زمین است که سرباز کم است

 

چند ساعته ميخوام واسه "مهدي فاطمه (عج)" بنويسم ولي هيچي نمياد تو ذهنم

ياد فرهاد افتادم :

توی قاب خيس اين پنجره ها .......... عکسی از جمعه غمگين می بينم

چه سياهه به تنش رخت عزا .......... تو چشهاش ابرهای سنگين می بينم

داره از ابر سياه خون ميچکه ............ جمعه ها خون جای بارون ميچکه

نفسم در نمياد جمعه ها سر نمياد ... کاش ميبستم چشهامو اين ازم بر نمياد

                                                                                                           روحش شاد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 4:8  توسط م ح م د | 
قلب من ، هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم.

و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم.

می دانم تو کودک محبوب خداوندی ، و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه ، از تو حفاظت می کند.

قلب من ، به تو ایمان دارم.

طرفدارت هستم ، و در نیایش هایم ، همواره برایت درخواست برکت می کنم. همواره دعا می کنم یاری و پشتیبانی مورد نیازت را دریافت کنی .

قلب من ، به تو ایمان دارم.

ایمان دارم که تو عشقت را با هر آنکس که سزاوارش باشد ، سهیم می شوی .

از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که دوستت دارم و می کوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ام ، در اختیارت بگذارم .

برای آنکه هرگز  احساس از حضور من درگرداگردت ، احساس نا آسودگی نکنی ، هرکاری می کنم.

 

                                                                                                        ارادتمند : م ح م د

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:59  توسط م ح م د | 

صبر خدا   


عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول؛

که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان؛

جهان را با همه زيبايي و زشتي؛

بروي يکدگر ويرانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم.

که در همسايه صدها گرسنه؛چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم؛

نخستين نعر‌‌ه مستانه را خاموش آندم؛

بر لب پيمانه مي کردم.

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان؛ ديگري پوشيده از صد جامه رنگين؛

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم.

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم.

نه طاعت مي پذيرفتم؛

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده؛

پاره پاره در کف زاهد نمايان؛

سبحه صد دانه مي کردم.

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم.

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو؛

آواره و ديوانه مي کردم.

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم.

به عرش کبريايي؛با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نا به جايي ناز بر يک ناروا گرديده خواري

مي فروشد گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم.

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم.

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان؛

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم.

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم.

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز

مردم کش.

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري.

در اين دنياي پر افسانه مي کردم.

 

عجب صبري خدا دارد!

چرا من جاي او باشم؟

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و ؛تاب تمام زشت

کاريهاي اين مخلوق را دارد!

وگرنه من به جاي او چو بودم؛

يک نفس کي عادلانه سازشي؛

با جاهل و فرزانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!

                                                  « معيني کرمانشاهي»

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:23  توسط م ح م د | 
 در پی هر گریه   

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

 

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

 

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار               

                                                                            فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 3:43  توسط م ح م د | 
گوش کن !

صدای پای قاصدک را می شنوی ؟۱ آری ٬ صدا ٬ صدای آشنای قاصد بهار است که نرم و آهسته و آرام بر سطح زلال و صاف آسمان می رقصد و می چرخد و می خواند و می آید !

 

نگاه کن !

شور و حال و صفا و نشاط و سرسبزی و لطافت و سرزندگی را در موج رقصش می بینی ؟! آری ببین که چه زیبا طنازی می کند و نرم نرمک مژده ی سپید فصل سبز را برایمان هدیه می آورد . فصل سبزی که شروع زندگی دوباره ایی است با خاطرات سبزی که در خود به یادگار نگه خواهد داشت . . . فصل سبزی که معنی زنده بودن است . فصل سبزی که شوق کودکی و صفای جوانی و مهربانی پیری است . فصلی که پیوند است . پیوند میان طبیعت و زندگی . فصلی که موج شادی روح است و صفای درون .

 

حس کن !

” بوی نوروز “ را احساس می کنی ؟!  آری ٬ اگر خوب دقت کنی نسیم بهار را که در کوچه پس کوچه ها می پیچد و بوی نوروز را هدیه می آورد ٬ حس خواهی کرد .

 

ازدحام و شور و حال خیابان ( که البته این سالهای اخیر کمی کمرنگ تر شده !! ) ٬ سبزه های باطراوت ٬ ماهی های قرمز کوچک و بزرگ و بچه هایی که با هیجان و شوق و شور پاکی کودکانه اشان چشم به بازی این ماهیها می دوزند ٬ گلدانهای رنگارنگ گل فروشی ها ٬ سفره ی هفت سین کوچک پشت ویترین مغازه و همه و همه ” بوی نوروز ” را در بر دارند .

فقط خوب گوش کن ٬ نگاه کن  و حس کن . . . !!!

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

. . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:47  توسط م ح م د | 
 

دوستم ميگفت : يه جا سراغ داره که

دل شکسته رو خوب می خره.

آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم

تو يكي از کوچه های تنگ و تاريک

تابلو مغازه خيلی قديميه طوری که

اصلآ معلوم نيست چی نوشته

فقط کلمه قلب ويه کلمه که نصفش

پيداست، ابد.. که اونم به

هزار مصيبت ميشه خوندش

صاحب مغازه يه پيرمرده

نشسته رو يه صندلی و داره

با يه تکه نخ محکم يه قلب رو وصله

ميزنه وای چه قدر قلب اينجاست!!

بزرگ ، کوچيک، متوسط

يه سريشون تو شیشه الکل و

يه سری هم خشک کرده

و زده به ديوار

</